سلامی به گرمیه عشق به همه ی دوستای با مرامم۰میبینید؟
ادم همینه۰نزدیکای ماه رمضونه۰
همین وقتها بود که فرهاد زنده بود۰شبا تازه ساعت ۳ از کارخونه خسته و کوفته میومد خونه.
اون کار میکرد چون بابا مون زندون بود واسه چک برگشتی.
گذشتو گذشت.داداشم شبا درس میخوندو روزا از صبح میرفت سر کار.
حالا میفهمم چقدر سختی میکشید اما بازم میخندید.
اوایل ماه رمضون بود که بابا اومد مرخصی.نمیدونم سر چی ولی با فرهاد بحثش شد.
بابا زد تو گوشش اونم دستشو برد بالا که بزنه اما محکم زد تو گوش خودش.رفت از خونه بیرونو با خنده گفت داداش سعی کن مرد باشی.ما که مرد نشدیم.
اشک تو چشاش جمع شده بود.اخه بابا بهش گفته بود نامرد با اینکه فرهاد نذاشت مزه ی سختیو بکشیم.
حالا داداشم نزدیکه ۱ساله زیره خاکه.بابا هم ازاد شده اما پدر نیست.
فرهاد هم داداشم بود هم بابام.
۲۰سالش بودو رنگه دریارو ندید.عاشق دریا بود.میگفت بعد ماه رمضون میریم.اما عمرش به دنیا نبود.
دریاییها داداشمو یاد کنید.
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 6:5  توسط فرهاد
|
سلام.سلام داداش فرهاد.
منم.میشناسی؟چرا دیگه به خوابم نمیای؟بخدا از روزی که رفتی دارم دیوونه میشم.
کجایی که ببینی همه واست فاتحه میخوونن.
خوشا به سعادتت.خیلیا دوست دارن.
داداش منتظرتم که بیای به خوابم.
قاتلتو پیدا کردیم.
خداحافظ
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:32  توسط فرهاد
|
salam be hamegi
man kasiam ke aziztarin kasamo az dast dadam
farhad shabe 23 mahe ramazan tasadof kardo be rahmate khoda raft
vasash fatehe bekhunido salavat befrestin
bye
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:21  توسط فرهاد
|
شب، شبی بود غمانگیز که آزارم داد
خلوتی بود غمآمیز که آزارم داد
کاسهای دست تو و باقی این ظرف تهی
دلم از صبر تو لبریز که آزارم داد
فصلها یک غم مبهم شد ومن؛
خسته از حسرت پاییز که آزارم داد
« آخرین عابر این کوچه منم »
سایهی پشت سرم نیز که آزارم داد
دردهای دلِ تنهای من از شعر بپرس
از غزل حس گلاویز که آزارم داد ـ
ماه هم دید که خاتون غزلهای شبم
نیمه شب بر در دهلیز که آزارم داد
لحظهی شرجی دیدار تو آمیخته بود ؛
با سکوت شب شالیز که آزارم داد
« بعد از آن آه خودت می دانی »
این همه غصهی یکریز که آزارم داد
خاطراتم به فراموشی مطلق پیوست
غیر یک حرف و یک چیز که آزارم داد ؛
چایی سرد شده یک غم مبهم و دگر
آه از آن حرف سرِمیز که آزارم داد !
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:37  توسط فرهاد
|
سلام دوستای خوبم
حتما برین ادامه مطلب خبر جدیدی دارم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:58  توسط فرهاد
|
حیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن
با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن
ما میخواستیم یک شبه رهه صدساله بریم
برای لبهای عشق شعر خوشبختی بگیم
من و تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم
می خوام اینو بدونی دل من مرده دیگه
توی سینه زدنو ازیادش برده دیگه
دیگه اون روزا گذشت همه خاطره ها
دست سنگین سکوت پل سرد بین ماست
منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم
دیگه حتی اسم من با لبات نا آشناست
سرنوشت عشقمون بازی دست خداست
برای برگشت ما دیگه خیلی دیر شده
سرنوشت منو تو به غمی زنجیر شده
منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط فرهاد
|

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:3  توسط فرهاد
|
گریه نکن دارم میرم از شهر تو عزیز من
دیگه نمیخوام که باشه عذاب جونت دل من
دلم میخواد گریه کنم به روی شونه های باد
میترسم حتی اون دیگه گریه هامو نخواد نخواد
دارم میرم میدونی افسردم از همه دنیا خوردم
منتظر بی پناه یه روز گوشه ی دنیا تو بیای ببینی
بی صدا مردم
تموم این خاطره ها بذار باشه واسه ی من
زندگیتو حروم نکن تنها نرو تو فکر من
گریه نکن عزیزم عشق من در نیار تو اشک من
نمیخوام ببینی گریه ی چشم منو بسوزه غرور
کهنه ی قلبم
( دیگه رفتم تموم شد )
خداحافظ عشقم
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 2:36  توسط فرهاد
|